Tuesday, August 16, 2005

شهر هرت/ وبلاگ شبگرد

مامان‌بزرگ شب‌ها که می‌رفتم بخوابم و يواشکی از ترس شب و تنهايی گريه می‌کردم، می‌اومد پيشم و می‌گفت: ‌تو خوشبختی... تو شادی... هيچی وجود نداره که بخوای ازش بترسی، اگه تو شهر هرت بودی بايد میترسيدى.

3 پـيـام:

Anonymous foad گفته است:

salam.... agar emkan darad weblog jadid man ra be link ha ezafe konid!!!

2:31 PM  
Anonymous mojtaba گفته است:

با سلام ..خوشحال ميشم اگر انجمن ادبي موپاسان رو نيز معرفي كنيد....!

5:31 PM  
Anonymous دانيال گفته است:

مجمع ديوانگان، نوشته هاي گروهي كه در يك خانه زندگي مي كنند!

5:32 PM  

<<< صفحه‌ی اصلی

Powered by Blogger